طاها جون الان طاها جون الان ، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

طاها پسرک پاییزی ما

تعطیلات تابستانی

سلام پسر گل مامانی خوبی گلم میدونم خیلی وقته به وبت سر نزدم ولی واقعا نمیشد.. الان که من دارم واست مینویسم شما هم داری کلی شکمم مامانی رو با پاهای کوچولوت نوازش میکنی و من هم کلی کیف میکنم.. این چند هفته که البته مصادف شده بود با تعطیلات تابستونی مامانی و ما بیشتر این تعطیلات رو در حال بنایی و بعد هم چیدن وسایل خونه بودیم که هنوز هم کاملا تموم نشده و منو کلی کلافه کرده گذروندیم... تنها کارهای مفیدی که کردیم. عبارتند از:یه روز واسه سونوی سه بعدی رفتیم تا شما رو قشنگتر ببینیم که کلی حال کردیم ..یه روز رفتیم یافت آباد و تخت و کمد واسه پسر گلم پسندیدم ..یه روز رفتیم جمهوری و سرویس کالسکه واسه عزیز دلم خریدیم ،راستش مامانی اینا جذابترین کار...
23 مرداد 1393

صحبتی با پسمل گلم

سلام پسر گلم چطوری؟عزیزکم این چند وقت که نیومدم وبلاگت خیلی درگیر بودم از یه طرف مامان اینا ازمکه اومدن با کلی سوغاتی برای شما پسر گل من که تا چند روز فقط اونا رو نگاه میکردم و کلی ذوق مرگ شدم ... از یه طرف هم بنایی خونه که از ساخت اتاق برای شما شروع شد و به کل خونه کشیده شد و تا امروز هنوز تموم نشده و من رو کلی کلافه کرده از بس که بابایی حوصله داره و میخواد به قول خودش همه چیز عالی بشه واسه ورود دردونه پسرش .. البته الحق و الانصاف هم خیلی خوب شده فعلا فقط سرامیک کف مونده که ان شااله تا پس فردا تموم میشه یعنی امیدوارم . راستش دلم خیلی برای خونمون تنگ شده دوست دارم زودتر  وسایل خونه رو بچیدم و برم سراغ سیسمونی خریدن واسه پ...
23 تير 1393

و کنجد کوچولوی ما پسر می شود....

سلام به همه ی نی نی وبلاگی های عزیز و البته نی نی خودم که حالا دیگه جنسیتش مشخصه... خوبی پسر گلم... من و بابایی شنبه رفتیم سونو و خانم دکتر گفت ک شما یه پسر خشمل و نانازی ، و عکس سونو رو هم بهم داد تا من کاملا مطمين بشم که شما پسری وقتی اومدم تو ماشین به بابایی گفتم اگه گفتی بچه امون چیه ؟ بابایی با اعتماد به نفس کامل گفت پسر من که از اول گفتم بچه مون پسره و البته راست میگه مثل اینکه از اول به بابایی الهام شده بود که تو پسری ... وقتی هم که عکس سونو رو بهش نشون دادم کلی با هم خندیدم بعد هم  به اولین نفری که خبر دادم مامانم بود که تو مکه منتظر بود جنسیتت مشخص بشه تا راحتتر بتونه واست سوغاتی بیاره ... البته راستش رو بخوای...
12 تير 1393

دخملی یا پسری؟؟؟؟؟؟؟

سلام عزیزکم... خوبی گلم ... چهارشنبه رفتم دکتر تا جواب آزمایش غربالگری سه ماهه دوم رو بهش نشون بدم خدارو شکر مشکلی نبود و من خیالم راحت شد. به خانم دکتر گفتم که یه سونوی تعیین جنسیت برام بنویسه تا هرچه رودتر بفهمم دخملی یا پسری ... البته واسه من و بابایی هیچ فرقی نمیکنه مهم سلامتیته.. بیشتر به خاطر اینکه بنایی خونه داره تموم میشه و ماموندیم که اتاقت رو پسروونه رنگ یا کاغذ کنیم یا دخترونه ... البته خانم دکتر نمی نوشت گفت هفته هجدهم که برات سونو بنویسم جنسیتش هم مشخص میشه ولی منم کوتاه نیومدم و بالاخره برام نوشت حالا شنبه به امید خدا میرم سونو ان شااله که نشون بده جنسیتت چیه تا بتونیم قبل از پایان بنایی خونه اتاق تو رو هم تکمیل کنیم... &...
5 تير 1393

این روزها...

سلام عشق مامانی خوبی گلم .؟ اول این که بابت این چند وقت که به وبت  سر نزدم واقعا معذرت میخوام... اخه هم سرم خیلی شلوغ بود و هم اینکه دسترسی به اینترنت نداشتم ولی عزیزم حالا اومدم با کلی خبر... و اما مهمترین اخبار  .... عزیزکم اول اینکه عمو مجیدت داره برات یه اتاق خوشگل درست میکنه و این موضوع بعد از سلامتی شما در غربالگری سه ماهه اول خوشحال کننده ترین خبر این مدته البته اینم بهت بگم که بابایی هم حسابی با شوق و ذوق داره کمک میکنه و با تموم خستگی که هم سرکار میره و بعد از کار هم بدون استراحت کمک عمویی داره کار میکنه  اصلا بر روی خودش نمیاره و مثل همیشه شاد و خوشحاله ... ان شااله همیشه سلامت و شاد...
30 خرداد 1393

آزمایش تیرویید

سلام گلم خوبی عزیز دل مامان.. از حال و احوال مامانی برات بگم که خداروشکر منم خوبم فقط پای چپم موقعی که راه میرم و میشینم خواب میره و کلا بی حس میشه و مامانی رو کلافه کرده ولی نگران نباش گلم مامانی کم نمیاره و به خاطر تو حاضره خیلی بدتر از این ها رو تحمل کنه فقط مهم اینه که تو خوب و سالم باشی گلم...            راستی عزیزم عمه فاطمه ات واسه پسرش پارسا جون هم یه وبلاگ خوشگل درست کرده... دیگه جونم واست بگه که چهارشنبه که گذشت بابایی شب کار بود مامان و بابا و امیر حسین هم که رفته بودن سینقون .دایی و زندایی جونت هم رفته بودن اردبیل مسافرت خلاصه این که من تنها بودم ولی خدارو شکر زن عمو هدی بود و من تنها نموندم .....
10 خرداد 1393

غربالگری

سلام  به عزیز دلم ... چطوری مامانی خوبی؟ عزیزکم این هفته مامانی خیلی خوشحاله چون شنبه رفتم  سونوی NT و صدای قلب شما رو شنیدم که بسیار منظم و قشنگ میزد دلم نمیخواست اون لحظه تموم بشه خیلی حس خوبی داشتم .... ضربان قلب نفس مامان 148 B/MIN  بود که به گفته خانم دکتر خیلی خوبه و همچنین ضخامت گردن کوچولوی شما 8/0 بود که خداروشکر طبیعی و نرمال بود..بعد از اون هم رفتم آزمایش غربالگری که امروز جوابش آماده میشه ولی فکر نمیکنم بتونم برم بگیرم چون بابایی نیست و خودم هم باید تا دیروقت دانشگاه باشم  اما عیب نداره شاید پیک فرستادم تا بگیره ..... حالابریم سراغ عکس سونو  که شما ...
7 خرداد 1393

عروسی دادش گلم سجاد

سلام  عزیزکم خوبی مامانی ... واقعا عذر می خوام چند وقته خیلی نتونستم به وبلاگت سر بزنم ..اما حالا اومدم با کلی خبر خوووووووووووب     چهارشنبه گذشته 31/02/93 عروسی دادشی من بود یعنی به عبارتی دایی شما و ما کلی مشغول بودیم . .من که  دو روز قبل از عروسی لباسی که مدنظرم بود رو پیدا کردم  اما چون وقتی راه می رم پام خواب میره و خیلی خسته می شم  اون روز خیلی اذیت شدم ... البته بگذریم که فشارهای عصبی که از روز شنبه بهم وارد شده بود هم مزید بر علت شد که بیخیال اصلا نمیخوام در موردش صحبت کنم ... و اما روز عروسی.. روز چهارشنبه صبح بابایی رفت میدون تا میوه بخره ... و بعد از شستن اونها رو برد تحویل تالار داد. من ...
4 خرداد 1393